dimanche 4 août 2013

» ترانه سرا ( میر ناصر شریفی )
» آهنگ ساز : فرهاد فخرالدینی
» تنظیم : فرهاد فخرالدینی
من به دوش یار زیب و زیورم
بر سر نگار تاج گوهرم
از گل بهار تازه رو ترم
همره نسیم جامه می درم
در راه تو فکنم دام دلبری فکنم دام دلبری


جان تو بسته شد به کمند تار من شام تار من
رفته هر سو تاب هر مو من پریشان هستم
از غم آزاد سرخوش و شاد بی جام می مستم بی جام می مستم
در راه تو فکنم دام دلبری فکنم دام دلبری


من هستم گیسوی سیاه کردم عمر تو تباه
دل بستی برجنبش من دادی بر گردش من متاع جان طاقت و توان
در راه تو فکنم دام دلبری فکنم دام دلبری

مسیله شوهر ناتالی ژان لوک




1 -   1
2 -   1   1
3 -   2   1
4 -   1   2   1   1
5 -   1   1   1   2   2   1
6 -   3   1   2   2  1   1
7 -   1   3    1   1  2   2  2  1
8 -   1   1    1   3  2  1    3  2  1  1
9 -   3   1     1   3  1   2   1  1  1  3  1  2  2  1
10-  1  3      2  1    1  3  1  1  1  2  3  1  1  3  1  1  2  2  1 1


***********************************************************************

در خط یک می نویسیم یک
 
در خط دو  2می نویسیم  در خط یک   یک دونه یک هست پس میشود یک و یک
 

در خط سه 3می نویسیم در خط دو دو تا یک هست پس می شود دو و یک
 
در خط چهار4 می نویسیم در خط سه یک دونه دو هست و یک دونه یک پس می شود  یک و دو و یک و یک
 
در خط پنج5 مئ نویسیم  در خط چهار یک دونه یک هست یک دونه دو هست و دو تا یک هست پس می شود یک یک یک دو دو  یک
 
در خط شش6  مئ نویسیم  در خط پنج سه تا یک داریم  دو تا دو داریم یک دونه یک داریم   پس می شود سه  تا  یک  دو  تا  دو  یکی  یک
 
در خط هفت 7می نویسیم  در خط شش  یک دونه س داریم یک دونه یک داریم دو تا دو داریم  دو تا یک داریم پس می شود یه دونه سه یه دونه یک دو تا دو  و دو تا یک
 
 
در خط هشت 8می نویسیم در خط هفت یه دونه یک داریم  یه دونه سه داریم دو تا یک داریم  سه تا دو داریم  یه دونه یک داریم پس داریم یک و یک و یک  سه و دو و یک  سه و دو و یک و یک
 
 
در خط نهم  9می نویسیم در خط هشتم سه تا یک داریم  یه دونه سه داریم یه دونه دو داریم یه دونه یک داریم یه دونه سه داریم یه دونه دو داریم دو تا یک داریم   

samedi 1 juin 2013

بامداد عاشقان را شام نیست




خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماععشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریستعارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماعزانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برنددر سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هستمی‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هستپیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقیو آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیستهر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌بردورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباشخود پرستی کمتر از اصنام نیست

vendredi 31 mai 2013

از این ستون به آن ستون فرج است

از این ستون به آن ستون فرج است

در انتظار پیشامد ناگوار همواره باید امیدوار بود.

داستان:
بی گناهی را محكوم به اعدام كرده‌ بودند و او را به ستونی بسته بودند تا تیربارانش كنند. محكوم به شدت اصرار داشت كه او را از آن ستون باز كنند و به ستون دیگری ببندند تا بالاخره قبول كردند و بازش كردند كه به ستون دیگری ببندنش، از قضا همان لحظه دوستان محكوم سر رسیدند و با سربازان درگیر شدند و مرد را فراری دادند.
[فرهنگ مثل‌ها و اصطلاحات متداول در فارسی،23]

خر ما از كرگی دم نداشت

خر ما از كرگی دم نداشت

از ترس از ادعا و حق خود صرف‌نظر كردن.

داستان:
مردى دید خرى در جوى آب افتاده به منظور كمك به صاحب خر دم خر را گرفت كه او را بلند كند. دم خر كنده شد. مرد پا به فرار گذاشت و صاحب خر به دنبال او مى‌دوید. در حال فرار مرد اسبى را دید كه صاحبش دنبالش میدود و فریاد مى‌زد اسب مرا بگیرید. مرد سنگى به طرف اسب انداخت كه به چشم اسب خورد و كورش كرد. صاحب اسب نیز به دنبال مرد شروع كرد به دویدن. مرد از دیوار خانه‌اى بالا رفت و پرید پایین كه روی بیمارى افتاد و بیمار درجا كشته شد. پسر بیمار هم افتاد دنبال مرد. مرد دوان دوان به در خانه‌اى رسید آن را با عجله باز كرد تا وارد خانه شود و در به شكم زن حامله‌اى خورد و جنین سقط شد. شوهر زن نیز دنبال مرد افتاد.

تا آخر مرد را گرفتند و همگى او را نزد قاضى بردند. مرد در فرصتى مناسب رشوه كلانى به قاضى داد و قاضى را خرید. قاضى به شوهر زن حامله گفت كه باید زنش را طلاق بدهد تا به عقد مرد دربیاید و بعد از نه ماه كه بچه‌دار شدند باز مرد او را به شوهرش برگرداند. به پسر بیمار گفت تو هم باید از بالاى دیوار روى بیمار مرد بپرى و به صاحب اسب گفت چون یك چشم اسب كور شده باید اسب را از وصط نصف كنى و پول وزن نصف اسب را از مرد بگیرى. صاحب خر كه این شیوه قضاوت را دید رو به قاضی گفت:«خر ما از كرگى دم نداشت.»
[فرهنگ مثل‌ها و اصطلاحات، ص 168]

jeudi 30 mai 2013

شير و موش

بود شيري به بيشه اي خفته
موشكي كرد خوابش آشفته
آنقدر گوش شير گاز گرفت
گه رها كرد و گاه باز گرفت
تا كه از خواب ، شير شد بيدار
متغير ز موش بد رفتار
دست برد و گرفت كله ي موش
شد گرفتار ، موش بازيگوش
خواست در زير پنجه له كندش
به هوا برده بر زمين زندش
گفت اي موش لوس يك غازي
با دم شير مي كني بازي ؟
موش بيچاره در هراس افتاد
گريه كرد و به التماس افتاد
كه تو شاه وحوشي و من موش
موش هيچ است پيش شاه وحوش
تو بزرگي و ، من خطاكارم
از تو اميد مغفرت دارم
شير از اين لابه رحم حاصل كرد
پنجه وا كرد و موش را ول كرد
اتفاقا سه چهار روز دگر
شير را آمد اين بلا بر سر
از  پي صيد گرگ ، يك صياد
در همان حول و حوش دام نهاد
دام صياد گير شير افتاد
عوض گرگ ، شير گير افتاد
موش چون حال شير را دريافت
ا ز براي خلاص او بشتافت
بند ها را جويد با دندان
تا كه در برد شير از آنجا جان
هر كسي نيك كرد يا بد كرد
بد به خود كرد و نيك با خود كرد
شير چون موش را رهايي داد
خود رها شد ز پنجه ي صياد
ايرج ميرزا

mercredi 6 février 2013

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند




آنکس که بداند و بداند که بداند / باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند / با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند / بر پست ریاست ابدالدهر بماند