samedi 1 juin 2013

بامداد عاشقان را شام نیست




خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماععشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریستعارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماعزانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برنددر سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هستمی‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هستپیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقیو آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیستهر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌بردورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباشخود پرستی کمتر از اصنام نیست

vendredi 31 mai 2013

از این ستون به آن ستون فرج است

از این ستون به آن ستون فرج است

در انتظار پیشامد ناگوار همواره باید امیدوار بود.

داستان:
بی گناهی را محكوم به اعدام كرده‌ بودند و او را به ستونی بسته بودند تا تیربارانش كنند. محكوم به شدت اصرار داشت كه او را از آن ستون باز كنند و به ستون دیگری ببندند تا بالاخره قبول كردند و بازش كردند كه به ستون دیگری ببندنش، از قضا همان لحظه دوستان محكوم سر رسیدند و با سربازان درگیر شدند و مرد را فراری دادند.
[فرهنگ مثل‌ها و اصطلاحات متداول در فارسی،23]

خر ما از كرگی دم نداشت

خر ما از كرگی دم نداشت

از ترس از ادعا و حق خود صرف‌نظر كردن.

داستان:
مردى دید خرى در جوى آب افتاده به منظور كمك به صاحب خر دم خر را گرفت كه او را بلند كند. دم خر كنده شد. مرد پا به فرار گذاشت و صاحب خر به دنبال او مى‌دوید. در حال فرار مرد اسبى را دید كه صاحبش دنبالش میدود و فریاد مى‌زد اسب مرا بگیرید. مرد سنگى به طرف اسب انداخت كه به چشم اسب خورد و كورش كرد. صاحب اسب نیز به دنبال مرد شروع كرد به دویدن. مرد از دیوار خانه‌اى بالا رفت و پرید پایین كه روی بیمارى افتاد و بیمار درجا كشته شد. پسر بیمار هم افتاد دنبال مرد. مرد دوان دوان به در خانه‌اى رسید آن را با عجله باز كرد تا وارد خانه شود و در به شكم زن حامله‌اى خورد و جنین سقط شد. شوهر زن نیز دنبال مرد افتاد.

تا آخر مرد را گرفتند و همگى او را نزد قاضى بردند. مرد در فرصتى مناسب رشوه كلانى به قاضى داد و قاضى را خرید. قاضى به شوهر زن حامله گفت كه باید زنش را طلاق بدهد تا به عقد مرد دربیاید و بعد از نه ماه كه بچه‌دار شدند باز مرد او را به شوهرش برگرداند. به پسر بیمار گفت تو هم باید از بالاى دیوار روى بیمار مرد بپرى و به صاحب اسب گفت چون یك چشم اسب كور شده باید اسب را از وصط نصف كنى و پول وزن نصف اسب را از مرد بگیرى. صاحب خر كه این شیوه قضاوت را دید رو به قاضی گفت:«خر ما از كرگى دم نداشت.»
[فرهنگ مثل‌ها و اصطلاحات، ص 168]

jeudi 30 mai 2013

شير و موش

بود شيري به بيشه اي خفته
موشكي كرد خوابش آشفته
آنقدر گوش شير گاز گرفت
گه رها كرد و گاه باز گرفت
تا كه از خواب ، شير شد بيدار
متغير ز موش بد رفتار
دست برد و گرفت كله ي موش
شد گرفتار ، موش بازيگوش
خواست در زير پنجه له كندش
به هوا برده بر زمين زندش
گفت اي موش لوس يك غازي
با دم شير مي كني بازي ؟
موش بيچاره در هراس افتاد
گريه كرد و به التماس افتاد
كه تو شاه وحوشي و من موش
موش هيچ است پيش شاه وحوش
تو بزرگي و ، من خطاكارم
از تو اميد مغفرت دارم
شير از اين لابه رحم حاصل كرد
پنجه وا كرد و موش را ول كرد
اتفاقا سه چهار روز دگر
شير را آمد اين بلا بر سر
از  پي صيد گرگ ، يك صياد
در همان حول و حوش دام نهاد
دام صياد گير شير افتاد
عوض گرگ ، شير گير افتاد
موش چون حال شير را دريافت
ا ز براي خلاص او بشتافت
بند ها را جويد با دندان
تا كه در برد شير از آنجا جان
هر كسي نيك كرد يا بد كرد
بد به خود كرد و نيك با خود كرد
شير چون موش را رهايي داد
خود رها شد ز پنجه ي صياد
ايرج ميرزا

mercredi 6 février 2013

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند




آنکس که بداند و بداند که بداند / باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند / با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند / بر پست ریاست ابدالدهر بماند

mardi 5 février 2013

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني



شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

vendredi 25 janvier 2013

شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیر
عبید زاکانی
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب
لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب
قدح باده اگر هست به من ده تا من
در سر باده کنم خانهٔ هستی چو حباب
در حساب زر و سیم است و غم داد و ستد
کوربختی که ندارد خبر از روز حساب
بر کسم هیچ حسد نیست خدا میداند
جز بر آن رند که افتاده بود مست و خراب
هرکه را آتش این روزهٔ سی روزه بسوخت
مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانکه امروز عذاب رمضان دیده بود
من بر آنم که به دوزخ نکشد بار عذاب
باده در جام طرب ریز که شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد
وقت آنست دگر باره که می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون آئیم
دست با شاهد سرمست در آغوش کنیم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازیم
جان فدای قد حوران قبا پوش کنیم
شیخکان گر به نصیحت هذیانی گویند
ما به یک جرعه زبان همه خاموش کنیم
چند روی ترش واعظ ناکس بینیم
چند بر قول پراکندهٔ او گوش کنیم
جام زر بر کف و از زال زر افسانه مخوان
تا به کی قصهٔ کاووس و سیاووش کنیم
لله الحمد که ما روزه به پایان بردیم
عید کردیم و ز دست رمضان جان بردیم
دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن
در فرو کردن و ترسیدن و تنها خوردن
چه عذابیست همه روزه دهان بر بستن
چه بلائیست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمی است نشستن همه شب با عامه
هم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعی روزم اگر بوی دهن نشنیدی
شب نیاسود می از بادهٔ حمرا خوردن
فرصت بادهٔ یکماهه ز من فوت شدی
گر نشایستی با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت کنون ما و از این پس همه روز
باده در بارگه خواجهٔ والا خوردن
صاحب سیف و قلم پشت و پناه اسلام
رکن دین خواجهٔ ما چاکر خورشید غلام
خسروا پیش که این طاق معلی کردند
سقف این طارم نه پایهٔ مینا کردند
هرچه بخت تو طلب کرد بدو بخشیدند
هرچه اقبال تو میخواست مهیا کردند
جود آواره و مرضی ز جهان گم شده بود
بازو و کلک تو این قاعده احیا کردند
پادشاهان به حریم تو حمایت جستند
شهریاران به جناب تو تولی کردند
از دم خلق روانبخش تو می‌باید روح
آن روایت که ز انفاس مسیحا کردند
چرخ را تربیت اهل هنر رسم نبود
این حکایت کرم جود تو تنها کردند
ای سراپردهٔ همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته در گردن خورشید کمند
تا زمین است زمان تابع فرمان تو باد
گوی گردان فلک در خم چوگان تو باد
والی کشور هفتم که زحل دارد نام
کمترین هندوی چوبک زن ایوان تو باد
شیر گردون که بدو بازوی خورشید قویست
بندهٔ حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تیر کو ناظر دیوان قضا و قدر است
از مقیمان در منشی دیوان تو باد
جام جمشید چو در بزم طرب نوش کنی
زهره خنیاگر و برجیس ثناخوان تو باد
روز عید است طرب ساز که تا کور شود
خصم بد گوهر بدکیش که قربان تو باد
مدت عمر تو از حد و عدد بیرون باد
تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد