mardi 5 février 2013

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني



شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

vendredi 25 janvier 2013

شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک وزیر
عبید زاکانی
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب
لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب
قدح باده اگر هست به من ده تا من
در سر باده کنم خانهٔ هستی چو حباب
در حساب زر و سیم است و غم داد و ستد
کوربختی که ندارد خبر از روز حساب
بر کسم هیچ حسد نیست خدا میداند
جز بر آن رند که افتاده بود مست و خراب
هرکه را آتش این روزهٔ سی روزه بسوخت
مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانکه امروز عذاب رمضان دیده بود
من بر آنم که به دوزخ نکشد بار عذاب
باده در جام طرب ریز که شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد
وقت آنست دگر باره که می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون آئیم
دست با شاهد سرمست در آغوش کنیم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازیم
جان فدای قد حوران قبا پوش کنیم
شیخکان گر به نصیحت هذیانی گویند
ما به یک جرعه زبان همه خاموش کنیم
چند روی ترش واعظ ناکس بینیم
چند بر قول پراکندهٔ او گوش کنیم
جام زر بر کف و از زال زر افسانه مخوان
تا به کی قصهٔ کاووس و سیاووش کنیم
لله الحمد که ما روزه به پایان بردیم
عید کردیم و ز دست رمضان جان بردیم
دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن
در فرو کردن و ترسیدن و تنها خوردن
چه عذابیست همه روزه دهان بر بستن
چه بلائیست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمی است نشستن همه شب با عامه
هم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعی روزم اگر بوی دهن نشنیدی
شب نیاسود می از بادهٔ حمرا خوردن
فرصت بادهٔ یکماهه ز من فوت شدی
گر نشایستی با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت کنون ما و از این پس همه روز
باده در بارگه خواجهٔ والا خوردن
صاحب سیف و قلم پشت و پناه اسلام
رکن دین خواجهٔ ما چاکر خورشید غلام
خسروا پیش که این طاق معلی کردند
سقف این طارم نه پایهٔ مینا کردند
هرچه بخت تو طلب کرد بدو بخشیدند
هرچه اقبال تو میخواست مهیا کردند
جود آواره و مرضی ز جهان گم شده بود
بازو و کلک تو این قاعده احیا کردند
پادشاهان به حریم تو حمایت جستند
شهریاران به جناب تو تولی کردند
از دم خلق روانبخش تو می‌باید روح
آن روایت که ز انفاس مسیحا کردند
چرخ را تربیت اهل هنر رسم نبود
این حکایت کرم جود تو تنها کردند
ای سراپردهٔ همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته در گردن خورشید کمند
تا زمین است زمان تابع فرمان تو باد
گوی گردان فلک در خم چوگان تو باد
والی کشور هفتم که زحل دارد نام
کمترین هندوی چوبک زن ایوان تو باد
شیر گردون که بدو بازوی خورشید قویست
بندهٔ حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تیر کو ناظر دیوان قضا و قدر است
از مقیمان در منشی دیوان تو باد
جام جمشید چو در بزم طرب نوش کنی
زهره خنیاگر و برجیس ثناخوان تو باد
روز عید است طرب ساز که تا کور شود
خصم بد گوهر بدکیش که قربان تو باد
مدت عمر تو از حد و عدد بیرون باد
تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد

lundi 8 octobre 2012

بنی آدم سعدی یاد اوری سعدی در زنبق دره

La traduction en anglais – par Iraj Bashiri – de ce poème de Saadi est à l'entrée de l'immeuble de l’Organisation des Nations unies à New York :

Les hommes sont les membres
d'un même corps, ils furent créés à partir de la même essence.

(بنی آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرينش ز یک گوهرند)
is the human race,
Thusly has Creation put the Base


Si le destin venait à faire souffrir l'un d'eux, les autres membres ne connaitraient pas le repos
(چو عضوى به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار)
One Limb impacted is sufficient

Toi que le malheur des autres laisse indifférent, tu ne mérites pas d'être appelé Homme(تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی)
For all Others to feel the Mace


*************************************************************************
بالزاک در زنبق دره از سعدی یاد میکند


در صفحه 107 فارسی
این گفتگو و ارتباط دلنشین از راه یک دسته  گل به همان گونه است که شما به وسیله یک قطعه شعر با سعدی مربوط می گردید

jeudi 4 octobre 2012

نارسیسو معنی ان

این مطلب که از خاک مهرویان و عاشقان گل می‌روید در ادبیات فارسی و در ادبیات جهان بسیار آمده است :
قبلاً در توضیح "گل نرگس" هم گفتیم که در ادبیات یـونان آمده که جوان زیبایی به نام "نارسیس" زنان بسیاری عاشقش می‌شوند امّا او آنان را آزرده دل می‌کند و زنان او را نفرین می‌کنند و به نفرین زنان دچار می‌شود ، روزی نارسیس چهره‌ی خود را در آب می‌بیند و عاشق خود می‌شود و سرانجام از خود شیفتگی دست به خود کشی می‌زند ، پس از مدتی از خاک گـور او گلی می‌روید که آن را "گل نارسیس" می‌نامنـد و بعدها در فارسی به آن "نـرگس" می‌گویند ، از آن به بـعـد به افراد خودشیفته نارسیس می‌گویند.

"بابا طاهر" می‌گوید :

«بـهـار آیـو بـه صـحرا و در و دشت

جـوانـی هم بهاری بود و بگذشت

ســر قــبــر جــوانــان لــالـه رویـه

دمی که گلرخان آیند به گلگشت»

گل لالـه نـمـاد شهیـد است.

"اوحدی مراغه‌ای" دارد که :

«ز غـم تـو در لــحـد مـن بـه مـثـابـتـی بـگـریـم

کـه ز خـاک مـن بـرویـد گـل سـرخ و نـم برآید »

در داستان هفت خوان "شاهنامه" هم می‌خوانیم

«سراسر به شمشیـرشان کرد چاک

گل انگیـخت از خـون ایـشان ز خاک»

و "گل سرخ" نـمـاد عشق است.

(تـُربـت = خاک ، خاک گـور)

مـعـنـی بـیـت : چون من عاشق تـو هستم وقتی که بـمـیـرم از خاک گور من به جای علف گل سرخ می‌روید.

dimanche 23 septembre 2012

اسماعیل خویی

نامِ عام آمدمان"روشنفکر"!

اسماعیل خوئی

• در عمل دشمنِ خویش و به شعار
دشمنِ کلِ نظام ایم همه.

بیم داریم ز خونین شدن اش:
گر چه خواهانِ قیام ایم همه! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه ۱۲ مرداد ۱٣۹۱ - ۲ اوت ۲۰۱۲



آفتابِ لبِ بام ایم همه:
نیک نزدیک به شام ایم همه.
کوره ی تجربه مان سوخته است:
لیک، با این همه، خام ایم همه.
در عمل دشمنِ خویش و به شعار
دشمنِ کلِ نظام ایم همه.
بیم داریم ز خونین شدن اش:
گر چه خواهانِ قیام ایم همه!
نامِ عام آمدمان "روشنفکر":
یعنی" آزاده " به نام ایم همه.
لیکن آزاده نیابی در ما:
بنده ی نام و مقام ایم همه.
بی چراغِ خردی روشنگر،
رهنوردانِ ظلام ایم همه.
فرصتی نیست که کاری بکنیم:
گرمِ گفتارِ مدام ایم همه.
هرچه گوییم، به معنا، هیچ است:
گرچه استادِ کلام ایم همه.
به عمل پیروِ مردم، هرچند
پیشروشان به مرام ایم همه.
به دغل کاری و در خدعه گری،
از مریدانِ امام ایم همه.
هم پُر آزار و هم آزار پذیر:
نیم دد، نیمی دام ایم همه.
دام چین مان بَرَد آسان از راه:
زآن که پروده ی دام ایم همه.
تیز و رخشنده چو شمشیر نه ایم:
تار و خالی چو نیام ایم همه.
پُر ز گفتار و تهی از کردار:
عینِ "آیاتِ عظام" ایم همه!
نسبتی نیست به خاصان ما را:
نوعِ خاصی ز عوام ایم همه.
زاده ی جامعه ای بس بیمار:
همچو طاعون و جُذام ایم همه.
ناگزیر است ز ما نفرتِ عام:
که، چو جهل، آفتِ عام ایم همه.
نسلِ نو شادا کز ما برهد:
کآفتابِ لبِ بام ایم همه.

هفتم مرداد۱٣۹۱،
بیدرکجای لندن
ابوشکور بلخی (زادهٔ نزدیک به ۳۰۰ (هجری) در بلخ) از شعرای نام‌آور سده چهارم هجری است که به زبان‌های فارسی و عربی شعر گفته‌است. در باره زندگی و شعرهای او آگاهی چندانی به‌جای نمانده‌است. او در روزگار سامانیان می‌زیسته‌است. ابیات و قطعات پراکنده‌ای از آثار او در حدود ۴۰۰ بیت باقی است است.
ابوشکور از مردم بلخ بوده‌است. مهم‌ترین اثر او مثنوی آفرین‌نامه بوده که در بحر متقارب سروده و چنانکه خود گفته در ۳۳۶ هجری به پایان رسانیده‌است. ابوشکور را شاعران سده‌های پس از او در کنار شهید بلخی و رودکی ستوده‌اند. برای نمونه منوچهری چنین می‌گوید:
از حکیمان خراسان کو شهید و رودکیبوشکور بلخی و بوالفتح بُستی هکذی
او جز آفرین‌نامه شعرهای دیگری هم در قالب‌های قطعه، قصیده و شاید غزل داشته‌است که از آنها تک‌بیت‌هایی به گونه پراکنده به‌جای مانده‌است. شعرهای پراکنده او رادر کتاب‌هایی چون لغت فرس اسدی، قابوسنامه، ترجمان‌البلاغه، المعجم فی معاییر اشعارالعجم، مرصادالعباد، لباب‌الالباب عوفی و... می‌توان یافت.

 

 

این اثر برپایه برآوردهای انجام شده و سنجش بیتهایی که از آن در فرهنگ‌ها به عنوان گواه بهره برده شده‌است دست کم دو سوم شاهنامه فردوسی بوده‌است. از آفرین‌نامه تنها سیصد و اندی بیت به جای مانده‌است. این اثر را که در حکمت و اندرز و پند بوده و در بحر متقارب سروده‌شده را یکی از شاهکارهای زبان پارسی دانسته‌اند. آفرین‌نامه را ابوشکور به نام نوح بن نصر سامانی (پادشاهی از ۳۳۱ تا ۳۴۳) به نظم کشیده‌است، چنانکه می‌گوید:
خداوند ما نوح فرّخ‌نژادکه بر شهر ایران بگسترد داد...
آغاز نگارش آفرین‌نامه برپایه بیت زیر ابوشکور در ۳۳۳ (هجری) بوده‌است:
مر این داستان کش بگفت از فیالابر سی‌صد و سی و سه بود سال
او در بیتی دیگر می‌گوید که در هنگام آفرینش این اثر چندساله بوده‌است:
سرانجام کاغاز از این نامه کردجوان بود چون سی و سه ساله مرد
و از این بیت چنین برداشت‌کرده‌اند که سال زادن او نباید پیش از ۳۰۰ هجری قمری باشد.

مضامین شعری ابوشکور [ویرایش]

سرایندگان بسیاری پس از ابوشکور بلخی از مضامین شعر او بهره برده‌اند و اشعار تازه‌ای را بر آن پایه‌ها سروده‌اند، برای نمونه در شعر زیر از ابوشکور:
به دشمن برت استواری مبادکه دشمن درختی‌است تلخ از نهاد
درختی که تلخش بود گوهرااگر چرب و شیرین دهی مر ورا
همان میوهٔ تلخت آرد پدیداز او چرب و شیرین نخواهی مزید
ز دشمن گر ایدون که یابی شکرگمان‌بر که زهراست، هرگز مخور
مضمون این شعر در هجونامه محمود-که کسانی از آن فردوسی‌اش می‌شمردند- آمده‌است:
درختی که تلخ‌است وی‌را سرشتگرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آببه بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کارآوردهمان میوهٔ تلخ بارآورد
گفته‌شده که جامی به خواهرزادهٔ چامه سرایش هاتفی سپرد که این مضمون را جامه‌ای دیگر بپوشاند و او چنین سرود:
اگر بیضهٔ زاغ ظلمت‌سرشتنهی زیر طاووس باغ بهشت
به هنگام آن بیضه پروردنشز انجیر جنّت دهی ارزنش
دهی آبش از چشمهٔ سلسبیلدر آن بیضه دم دردمد جبرئیل
شود عاقبت بیضهٔ زاغ زاغبرد رنج بیهوده طاووس باغ
همچنین ابوشکور در دو بیت چنین می‌گوید:
درختی که خردک بود باغبانبگرداند او را چو خواهد چنان
چو گردد کلان باز نتواندشکه از کژّی و خم بگرداندش
و سعدی این مضمون را چنین می‌گرداند:
شاخ تر را چنان که خواهی پیچنشود خشک جز به آتش راست
خود ابوشکور مضمون این بیت رودکی را گرفته:
هرکه نامُخت از گذشت روزگارنیز ناموزد ز هیچ آموزگار
و چنین برگردانده‌است:
مگر پیش بنشاندت روزگارکه به زو نیابی تو آموزگار
و فردوسی نیز این مضمون را در چهارجای شاهنامه‌اش چنین آورده‌است:
نگه‌کن بدین گردش روزگارکه به زو نیابی تو آموزگار
یکی نغز بازی کند روزگارکه بنشاندت پیش آموزگار
کسی کو بود سودهٔ روزگارنباید به هر کارش آموزگار
گر ایدون که بد بینی از روزگاربه نیکی هم او باشد آموزگار
در بیت دیگری که ظاهراً مطلع قصیده رثائیه‌ای است، از کشته شدن امیری خبر می‌دهد:
آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد
بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد

 

از فردوسی

 در اغاز داستان  مهبود وزیر انوشیروان ابیات 1621 و1622 جلد پنجم از پادشاهی انوشیروان

چو گويي که فام خرد توختم

همه هر چه بايستم آموختم

يکي نغز بازي کند روزگار

که بنشاندت پيش آموزگار